مجید و سحر
توی یکی از مناطق شهر آمل.. توی این شهرستان
سرسبز..
یه داستان دیگه ایی رخ داد..
شب قبل از
عروسی بود.. جمعیت غوغا بود..
همه مشغول صحبت و بگو بخند بودن..
زمستون بودو هوا سرد و بخاریها تا آخرین شعله
روشن..
شیرینی خوروون دو تا جوون بنام : مهدی و مژگان
بود.
دور تا دور خونه پر بود از جمعیت.. و صدا به صدا
نمیرسید. آهنگ شاد هم از کامپیوتر پخش میشد..
بچه های خانواده وسط این جمعیت میرقصیدن.. چه قر
کمری هم میدادن..
یهو وسط همین اوضاع دیدن دوستای آقا مهدی (داماد)
اومدن داخل خونه و شروع کردن به رقصیدن.
حالا نرقص کی برقص..
قر و عشوه و بابا کرم و ساسی مانکن میرقصیدن..
مجید که دوست صمیمی مهدی بود.اومدو دست شادامادو
گرفت و برد وسط..
حدود 10 دقیقه با هم رقصیدن..
بعد از رقص جفتشون خسته شدن و نشستن یه گوشه کنار
هم.
همون لحظه گوشی مجید زنگ خورد که خواهرش مریم بود
..
مریم : مجید جان زودتر بیا دنبال ما.میخوایم بریم
خونه دایی حسین دعوتیم.با مامان اینا منتظریم..
مجید: باشه باشه.. الان میام.
سریع از مهدی خداحافظی کرد و از در اتاق اومد بیرون.چون داشت با احترام از
خانواده آقا مهدی خداحافظی میکرد دیگه جلو روشو ندید و با یکی برخورد کرد که صدای
دادش در اومد..
اوهوووووووووووووووی...چه خبرته؟؟
از آشپزخونه صدا در اومد که : سحر جان چیشده ؟
سحر : هیچی.. خوردم زمین..
مجید : ای وااای ببخشید خانم.. شرمنده.. حواسم
نبود..
سحر : اشکالی نداره.. فقط اگه یه خرده جلو پاتو
نگاه میکردی با من تصادف نمیکردی.. اه اه اه.. ببین لباسمو کثیف کردی..!
مجید: باور کنید شرمندم.. کمک میخواین ؟ بذارید
براتون این کیکهارو از روی لباستون پاک کنم..
سحر : دست نزن خواهشا..تا همینجا هم برام بسه..
ممنونم از شما..برید اونطرفتر بزارید بلند بشم.
مجید: آها..
بله بفرمایید..سحر خانوم شرمندم بخدا.. ببخشید..
سحر : بخشیدم..خدانگهدار شما..
مجید هم خیلی آروم و مات و مبهوت گفت : خداحافظ..
هی توی دلش میگفت: آخه پسر چقدر تو حواس
پرتی؟چقدر خنگی؟ لااقل جلو پاتو نگاه میکردی..
اومد سوار ماشین بشه که دید سحر با مادرش جلوتر
ایستادن و منتظر یه ماشین هستن تا سوارشون کنه..
سریع ماشینو روشن کردو اومد جلو پاشون ایستاد.
مجید : بفرمایید برسونمتون..
سحر: بازم تویی؟ تازه لباسمو خراب کردی حالا
میخوای خودمو به کشتن بدی؟
مادر سحر گفت: چیشده؟
سحر گفت : هیچی.. این آقا تازه لباسمو به این روز
انداخت و .....
مادر سحر گفت: دخترم عیبی نداره..اتفاقه دیگه..
مجید : من عذر خواهی کردم..حالا تشریف بیارید تا
یه جاهایی میرسونمتون..
خلاصه سوار شدن و مجید از آیینه داخل ماشین به
سحر نگاه میکردو سحر بطرفش شکلک درمیاورد..مجید هم میخندید..
چون سحر اعصابش داغون بود..
مجید اونارو تا خونشون رسوند.. و بعد از خداحافظی
مجید گفت: سحر خانم لباست خیلی خوشگل شده..
وقتی اینو گفت خون جلو چشمای سحرو گرفته بود ...
و مجید سریع گاز ماشینو گرفتو در رفت..
روز عروسی فرا رسید..
همه فامیل جمع بودن..
مجید توی حیاط ایستاده بود..
بعد از چند دقیقه مادر سحر اومدو گفت: آقا مجید
دخترم هنوز نیومده و زنگ زده که آژانس نیست بیاد عروسی..
میشه شما برید دنبالش؟ اینم پولش..
مجید : نه خانم پول چیه.. چشم .. میرم دنبالش..
مجید توی دلش یه عروسی دیگه بود.. سریع گاز ماشینو
گرفتو رفت دم خونه سحر خانم..
وقتی سحر اومد بیرون و مجیدو دید تعجب کرد و
اخماش رفت توی هم..
سحر: چرا اومدی اینجا؟
مجید: مادرت منو فرستاده..راننده آژانسم..
سحر: آهااا... که اینطور.. باشه بریم..
توی راه سحر نه شکلک دراورد و نه حرفی زد..
مجید گفت: خب شما از فامیلای عروس هستین یا
داماد؟
سحر اول چیزی نگفت و مجید دوباره سوالشو تکرار
کرد..
و سحر جواب داد : آقای راننده آژانس لطفا حرف
نزنید و به راهتون ادامه بدین..
وقتی مجید اینو شنید از درون و بیرون سوخت..و
دیگه حرفی نزد..سحر زیر لب میخندید و بشکن بالا مینداخت.
وقتی رسیدن سحر پیاده شد که بره یهو مجید صدا زد
: خانم مسافر نسبتا محترم..
کرایه رو نداری تقدیم کنی؟ یا میخوای بزنم به
حساب؟
سحر از سرش داشت دود بلند میشد و کیفشو باز کردو
پولو از پنجره ماشین پرت کرد رو صورت مجید..و سریع رفت.
مجید هم گفت: خانوم پولت گوشه نداره میدم صدقه.. سحر
یه نگاه خشمگینی کردو رفت..
توی اون روز چندبار همدیگرو توی عروسی دیدن چون
جفتشون سرپا بودن و ناهار ومیوه پخش
میکردن..سحر توی زنونه و مجید توی مردونه..
خلاصه کم کم بیشتر با هم حرف زدنو بیشتر آشنا
شدن..
از کاراشون و
سطح تحصیلاتشون برای هم گفتن..
که مجید متواد 66 بود و کنکور کارشناسی ارشد
میخواست امتحان بده.. و سحر متولد 68 بود و ترم 6 کارشناسی.
روزها و
شبها با هم در حال اس ام اس بازی کردن
بودن یا با هم حرف میزدن و یا با ماشین مجید بیرون میرفتن..
مجید از خانواده سرمایه داری بود و هم خوشتیپ.. و
سحر وضع مالیشون متوسط بود و پدرش کارمند بود.سحر هم خوشگل بود ولی نه به اندازه
مجید..
دلبستگیهاشون روز به روز بیشتر میشد.. و به زندگی
با هم فکر میکردن..
کنکور کارشناسی ارشد سال بعد شروع شد و بعد از
کنکور مجید دانشگاه اصفهان قبول شد..
بعد از فهمیدن قبول شدن مجید توی اصفهان سحر بهش
تبریک گفت و یه خرده افسرده بود..
مجید: سحر جان چیزی شده؟حالت خوبه؟
سحر گفت:
مجید من دلم برات خیلی تنگ میشه.. باور کن از اینکه نبینمت میمیرم..
مجید : آخه قربونت برم ..چیزی نیست.. 2 ساله تموم
میشه و برمیگردم..تازه : هر چند هفته میام میبینمت..میام این صورت نازتو میبینم..
سحر: مجید من خیلی دوستت دارم.. زندگیم بی تو
معنی نداره..
مجید: سحر جان منم دوستت دارم.. بیشتر از اون که
فکرشو کنی..
بعد از این حرف مجید سحرو توی بغلش گرفت و روی
سرشو بوسید..
سحر اشک میریخت و مجیدو توی بغلش نگه میداشت..
مجیدگفت : سحر؟
سحر : جانم عزیزمن..؟
مجید: منتظرم می مونی تا وقتی برگشتم باهات
ازدواج کنم و یه زندگی تازه رو با هم شروع کنیم؟
سحر سرشو از رو سینه ی مجید جدا کردو به چشمای
مجید خیره شدو گفت :
حتی اگه چندین سال طول بکشه منتظرت می مونم..
و دوباره توی آغوش هم قرار گرفتن..
چشم تو سخته خوشگلم.. آره این اعترافه..
فهمیدن نگاه تو.. مثل یه اکتشافه..
جادوی چشمای توباز.. این دلو خالی میکنه..
این دل عاشق منو.. خالی به حالی میکنه..
دستای گرمتو بده.. بانوی عاشق سفر..
کوچ تو زوده دلبرم.. تو این روزای پرخطر..
دستای گرمتو بده.......
واز اون به بعد..
دیگه خانواده ها خبر داشتن..
روز رفتن مجید رسید..همه بودن بجز کسی رو که دوسش
داشت..آخه سحر گفته بود که خداحافظی براش سخته..
مجید رفت و سحر موند و تنهاییاش..
بعد از دو ، سه بار اومدن.. چند هفته میگذشت اما
مجید نیومده بود آمل..
و اصفهان بود.. سحر براش زنگ میزد و میگفت:
مجید جان چرا نمیای؟ دلم برات تنگ شده..اینجا
تنهام..
مجید: این هفته میام..حتما میام.. آخه درگیر
درسها بودم..
خلاصه مجید اومدو رغبتی به دیدن سحر و موندن با
اونو نداشت..چند روزی موند و روز آخر که با سحر بود بهش گفت:
سحر تو منو دوست داری؟
سحر: آره عزیزم..خیلی دوستت دارم.. چرا میپرسی؟
مجید : سحر منو تو برای هم ساخته نشدیم..
سحر: مجید.. چی میگی؟الان 1 سال و چند ماهه که با
هم هستیم.. یعنی چی؟
مجید: یعنی من علاقه ایی به بودن با تو ندارم..
دیگه دوستت ندارم..یعنی دوست دارم.. ولی....!! نه زیاد..
وقتی مجید اینو گفت سحر از چشماش اشک میومدو هی
میگفت:
مجید..!! مجید.. خیلی بی انصافی..خیلی.. مجید من
تورو از خودم بیشتر دوست داشتم..اینه جوابم؟
مجید: همینه..ازت خسته شدم..
و سحر با اشک و گریه از پیش مجید رفت..
گه گداری به مجید پیام میداد و زنگ میزد اما
جوابی از مجید نمیگرفت..
سحر دیگه نتونست به پسری اعتماد کنه..
بعد از یکی دو ماه از دختر خاله مجید شنید که
مجید ازدواج کرده.. و اونم با کی؟ با یه دختر اصفهانی دانشگاهشون..
سحر بعداز شنیدن این حرف داشت دیوونه میشد..
باور نمیکرد..و فقط اشک از چشماش میومد.. ناراحت
بودو چیزی نگفت..
گذشت..
بعد از 2 سال سحر ازدواج کرد..
و بعداز مدتی از یکی شنید که مجید از زنش جدا
شده.. و دادگاه کشی دارن..و مهریه و ...
..............
نویسنده: محمد خسروانی 1/11/1390
آره دوستان..
خواهشا به کسی قول میدین پاش بایستین.. و اگه
نمیتونین قول ندین..
خدا قاضی خوبیه..
قصاصش دیروزود داره ولی سوخت وسوز نداره..
موفق باشین..
فعلا..بای بای..