من به پایان این وب رسیدم..روز قبل از حماسه سیاسی 92.  23/3/92 پنجشنبه..

سلام دوستان..

یه خبر:

دیگه به این وب نمیام هر کسی هر چقدر خواست نظر بذاره

ولی چون رمزشو الکی عوض میکنم که خودمم ندونم رمزش چیه..

چون دلم نمیاد حذف کنم..

پس دیگه نمیتونم نظرات کسی رو بخونم..

از همه ی کسانی که با من بودن تشکر میکنم..

بعضی ها هم که فکر میکنن من بدترین آدم روی زمین هستم..

دیگه حلالم کنین..

حتی خطمو هم خاموش میکنم..

میشم محمد قدیم.. همونی که هنوز تو حسرت یه روز بودنش هستم..

براتون آرزوی موفقیت میکنم..

خدانگهدارتون..

رای ؟ به کی؟  حماسه 24 خرداد

رای ما :

......دکتر جلیلی ....

مصمم تر از همیشه..

و استوار تر از دیگران..

عاشقتم سعید جوووون...

مواظب عشقت باش... یکشنبه.. 12/3/92

هــــــــــــــمــــــــــــون لـــــحــــــظــــه ای کـــــه تـــــــــ♥ـــــــــــو

داری بــــــــــــــهــــــــــــش بــــــــــی تـــــــوجـــــــــــهـــــــــــــی مــــی کـــــــــنــــی


یـــــــکــــــــــــی دیـــــــــــگـــــــــــــه داره تـــــــــــوجــــــــــــهــــــــــــش رو

جــــــــلــب مــــی کـــــــــــــنــــــــــــه

ایــــــــــــن قـــــــــــــــانـــــــــــون روابــــــــــطــــــــــــه ...!

هواشو داشته باش...
قول مردونه میدی دوست من؟
دوس دارم دوباره برم لب دریا و گریه کنم...
دلم گرفته از خودم..
نباید بگم ولی خسته از زندگیم..

بعضی هااا... دوشنبه 6/3/92

بعضی ها می روند که بروند ...
نه ردی نه نه خاطره ای نه یادی !
 
بعضی ها میروند واز خودشان زخم کاری بجای میگذارند
زخمت را می خراشی مشت مشت نمک به روی زخمت می پاشی
 که مبادا یادت برود که با تو چه کرد !
 
اما نفر سومی هم هست بنام گوشه نگاه خدا
وقتی که هست باران وقتی که می رود ردش رنگین کمان است !!
 
کاش همیشه نفر سومی یار همه باشه..

روز پدر.. برای جمعه   ..    دوشنبه  30/2/92

«شعر روز پدر»

ای پدر ای با دل من همنشین           ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهاییم            آشنایی با غم تنهاییم

****شعر روز پدر****

ای طنین نام تو بر گوش من          ای پناه گریه ی خاموش من

همچو باران مهربان بر من ببار         ای که هستی مثل ابر نو بهار

****شعر روز پدر****

در صداقت برتر از آیینه ای             در رفاقت باده ای بی کینه ای

ای سپیدار بلند و بی پایدار           می برم نام تو را با افتخار

****شعر روز پدر****

هر چه دارم از تو دارم ای پدر              ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار            مهربانی از مانده یادگار

****شعر روز پدر****

ای پدر بوی شقایق می دهی          عاشقی را یاد عاشق می دهی

با تو سبزم،گل بهارم،ای پدر        هر چه دارم از تو دارم ای پدر

************شعر روز پدر************

«شعر روز پدر»

پدر ای وجودم از تو            قدرت و توان گرفته
ای که از دم نفس هات            هستی من جان گرفته

****شعر روز پدر****


پدر ای که از تو جاری             خون زندگی تو رگ هام
ای که از نور دو چشمت           نور زندگی به چشمام

****شعر روز پدر****

پدر امروز به پاهام            دیگه نای رفتنی نیست
جز دریغی رو لب هام          دیگه حرف گفتنی نیست

****شعر روز پدر****

پدر، پیچ و خم راهم          نمیخوام بی راهه باشه
گل سرخ آرزوهام          توی فکر غنچه باشه

****شعر روز پدر****

پدر دست یاری تو            اگه دستامو نگیره

کوره راه رفتن من 

  مثل شب هام می شه تیره

شاعر:مهدی فرجی

تقدیم به همه ی پدر ها و آقایون..

** دخترا  **

واسه داداش و بابا چی میخرین بجز جوراب ؟؟؟

زندگی یعنی؟؟  شنبه  21/2/1392

سلام دوستانی که همیشه بهم لطف داشتین..

یه سوال و شما جواب بدین هرچی که دوس دارین:

....    زندگی یعنی چی؟   ....

داستان علی و سارا ..  اردیبهشت .. 5شنبه 12/2/92

 اول اینکه یادتون نره : 

 {{ 18  اردیبهشت تولدمه.. عاشق روز تولدم هستم..بخصوص اردیبهشت.}}

علی و سارا

دیگه نیمه های شب شده بود..

علی با ماشین شبها کار میکرد تا خرج دانشگاهش رو دربیاره و بتونه درس بخونه..

با چشماش دنبال مسافر بود. ساعت حدود 11:30 نیمه شب..

کسی توی خیابونا نبود خواست برگرده بطرف خونه که دید صدای داد و فریاد یه زن میاد.

مضطرب به اطراف نگاه کرد و دید یه دختر اون سمت خیابون با دوتا پسر درگیر شده و به هم فحش میدن. روی پدال گاز رو فشار داد و با تمام سرعت دور زد و با یه ترمز وحشتناکی کنار دختره و پسرها ایستاد.

از زیر صندلی چوب دستی رو کشید بیرون که به دست و پای 2تا مزاحم بزنه؛ بعد از کلی درگیری فیزیکی و لفظی ؛ یکیش اومد جلو و علی محکم زد به دستش و اون دوستش زیر بغل دوستشو گرفت و با سرعت هرچه تمام تر فرار کردن...

علی نفس نفس میزد و یه نگاهی به دختر انداخت. آروم و با لحن مردونه گفت : آبجی خوب نیست این موقع شب بیرون باشی.. غیرتها فروخته شده.. زودتر برید خونتون.

اینو گفت و بطرف ماشینش رفت که دختره جواب داد : آقای محترم من سارا هستم. ممنونم که نجاتم دادی.. نمیدونم چطور تشکر کنم. من دارم از عروسی دوستم برمیگشتم . ماشینم خراب شد و خواستم پیاده بیام که این دونفر مزاحمم شدن... و  ....  (علی یه دستش روی در ماشین و یه دست دیگش روی سقف ماشین بود وایستاده به حرفای سارا گوش میداد) حالا شما غیرتت اجازه میده که منو اینجا تنها ول کنید و بری؟ ببخشید میشه منو برسونین؟

علی به نشانه رضایت سرشو تکون داد و سارا سوار شد.

خونه سارا زیاد دور نبود و توی ماشین سکوت حکم فرما بود. وقتی به دم در خونه سارا رسیدن

سارا گفت: آقا ببخشید اسمتون چیه:

علی تو یک کلمه جواب داد : آقای محترم هستم.علی آقا.

سارا : علی آقا شما با ماشین کار میکنید؟

علی : بله ؛ چطور؟

سارا : آخه فردا باید برم دانشگاه و ماشینم خراب شده.میشه شما ساعت 8 بیایید تا منو ببرین دانشگاه؟

علی : اگه بتونم باشه میام.

وقتی علی اینو گفت سارا کرایه ی امشبو بهش داد و یه پولی گذاشت روی صندلی.. علی هم انتظاری نداشت و گفت : سارا خانم بابت رگ غیرتم پولی طلب نمیکنم از کسی.خواهشا بردارید.

سارا که فهمیده بود اشتباه کرده پولو برداشت و میدونست با یه مرد طرفه.. یه آدمی که میشه بهش تکیه کرد.... و .... خداحافظی کردن..

صبح شده بود.ساعت 8:10 . علی تازه رسیده بود همون جایی که قرار بود باشه.دید هنوز سارا اونجا ایستاده و منتظره.. اومد کنارش و سارا با یه اخم کوچیک سوار شد.علی سلام کرد ولی سارا جوابی نداد. گفت : سارا خانم ازاینکه دیر کردم از من نارحتین؟ سارا یه نگاهی از تو آیینه به علی کرد ( که یعنی آره‌)

علی : سارا خانم من عذر میخوام.. دیر بیدار شدم.. فکر نمیکردم منتظر بمونید.

سارا : لطفا برید دانشگاه آزاد.. دیرم شده..

علی : دانشگاه آزاد ؟ هم دانشگاهی هستیم؟من ترم آخر هستم. شما چه رشته ای میخونی؟

 ( سارا اول نخواست جواب بده ولی دیگه مثل اینکه کنجکاوی امونشو بریده بود )

سارا :خب گرافیک میخونم ..ترم 5.. چطور؟

علی : سارا خانم خب منم دانشگاه شما هستم.. چه خوبه که هم دانشگاهی هستیم.. خوشحالم..

سارا هم خوشحال بود و علی بهش گفته بود اگه دوس دارین از این به بعد با هم بیاییم دانشگاه.. و سارا هم قبول کرده بود..

بعد از چند روز که علی همش میومد دنبال سارا .. سارا به علی گفت که فردا من میام دنبالت.. آدرس خونه رو گرفت و فردا علی ساعت 10 صبح منتظر سارا بود. بعد از کلی معطلی علی دید که یه ماشین اسپرت سفید رنگ (ماکسیما) اومده جلو علی ایستاده و صدای ضبطش هم بلند و میگه : بفرما علی آقا.. بفرما داخل.. دم در بده..

علی که کپ کرده بود یه نگاهی به داخل ماشین انداخت دید ..  به به .. سارا خانم خودشه.. معلومه که بچه مایه دار بوده و رو نکرده.. علی فقط با گفتن سلام سوار ماشین شد..

صدای ضبط فضا رو پر کرده بود.. بعد از چند دقیقه سارا صدای ضبطو کم کرد و گفت :

علی تو خیلی خوبی و خیلی پاکی.. تنها پسری هستی که ازش خوشم اومده..

علی با اوضاع در همی که داشت گفت : سارا تا حالا چرا نگفته بودی که بچه مایه داری که طرفت نیام ؟

سارا ماشینو کنار جاده نگه داشت و چشم توی چشم علی نگاه کرد و گفت : علی شاید فکر کنی که دیوونم یا شاید بگی چقدر جلفم یا هر چیز دیگه.. ولی علی من دوستت دارم.. تا حالا هیچ پسری مثل تو ندیدم.. هرکسی که با من حرف میزد فقط واسه پول پدرم بوده یا تیغ زدن من.. ولی تو فرق داری با همه پسرایی که میشناسم.. علی من دوستت دارم..

علی که باورش نمیشد گفت : سارا داری زیاده روی میکنی..من .. من اونجور هم که تو میگی نیستم..

علی خواست پیاده بشه که .. سارا دست علی رو گرفت توی دستاش.. علی اول به دستهای سارا نگاه کرد و توی دستاشه و کم کم سرشو بالا اورد و به چشمای سارا نگاه کرد.. توی همین نگاه ها محو بودن که سارا صورتشو اورد جلو و    ل..ب..    علی رو     ب..و..س..ی..د..

و بعدش بیشتر ......

الان علی و سارا بیشتر از یکساله که دوستن.. و ایشاا.. قراره که بعد از سربازی ، علی و سارا با هم ازدواج کنن..

من نمیدونم با هم خوشبخت میشن یا نه.. ولی خیلی همدیگرو دوس دارن.. امیدوارم که خوشبخت بشن. من براشون دعا میکنم.. شما چطور؟

یه تیکه از شعرام :

نخواستم ببینی چشمام    **    جنس من از جنس مرده

اما تو ندیدی رفتی        **    حالا اون مرد ؛ دیگه مرده

قسمت عاشقی هامون    **    قاطی شد با شور و مستی

صدایی هنوز تو گوشم   **    میگه منتظر نشستی..

********************************************

از دوستانی که جوابشونو ندادم یا دیر جواب دادم عذر میخوام..

بخصوص ار علی آقا که خیلی کمکم کرد این چند روزی..

با نظر هاتون ادامه میدم..

نذر کرده ام.. جمعه  30/1/1392

نذر کرده ام
صد دور تسبیح
اهدنا صراط المستقیم بخوانم ؛
شاید
مرا که میبینی ،
دیگر مسیرت را کج نکنی !!!

...

دوست می دارمـش … امـّـا …
می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ”
یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد …
یــا چـه می دانـم …
مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت …
می تـرسـم از اینــکـه
هـرچـیـزی بـگویـد جُـز :
” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”
::
::
قهوه یا کاکائو ؟
فرقی نمی کند !
تو کافئین خالصی …
حتی خیالت ،
خواب را از سرم می پراند !!!
::
::

داستان (شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد).. 25/1/92

حیای حضرت فاطمه (سلام الله علیها) :

روایت شده: فاطمه(سلام الله علیها) با اسماء بنت عُمیس فرمود: من ناپسند می دانم آن چه را با آن جنازه زنان را حمل می کنند که پارچه ای روی جنازه آن ها می اندازند و جسم ایشان از زیر پارچه پیداست.
اسماء گفت: آن زمان که در حبشه بودم، مردم آن جا برای حمل جنازه، چیزی را که پوشاننده بدن بود ساخته بودند، اگر می خواهی مثل آن را بسازم. فاطمه(سلام الله علیها) فرمود: آن را بساز.اسماء تختی طلبید و آن را به رو انداخت. سپس چند چوب از شاخه خرما طلبید و آن را بر پایه های آن تخت، استوار کرد و سپس پارچه ای روی آن کشید.

نقل شده: حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)، پس از وفات پیامبراعظم(صلّی الله علیه و آله)، هیچ گاه خندان دیده نشد، مگر زمانی که اسماء تابوتی برای حضرت ساخت، به طوری که حجم بدن در آن دیده نمی شد. در آن هنگام بود که حضرت تبسمی کردند و خوشحال شدند.

......********************************************..........

چه مادری چه دختری چه بستر و مریضه ای *** چه پهلویی چه بازویی چه غنچه ای که پر پر است

هنوز خون تازه از جناغ سینه می رود *** هنوز جای سیلی نشسته روی کوثر است

نماز او نشسته و قنوت او شکن شکن *** صدای او خسته و پر از نوای مضطر است

هنوز بیت وحی حق سرای دود و آتش است *** چه کلبه محقری که خانه پیمبر است

علی نظاره می کند حسن اشاره می کند *** که صورت حسین او به زیر پای مادر است

عشق.. چهارشنبه 14/1/92

عــشـق ؛


زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیـست ..

کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ..


خـــــدا ،

بـــــرای ِ بـــــشر ..


ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد …!

love 11

...

عید امسال هم تموم شد با تعطیلاتش..امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه..

یکی بهم گفت : تو از عشق چی میدونی..

آخرش شاید جوابشوبدم..

یه سوال :

شما چجوری عشق رو درک کردین؟؟؟   (جوابمو حتما کامل بدید)

فاطمیه شروع شده...

شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام ا.. علیها) بر مسلمانان جهان تسلیت باد..

ضد حال... شنبه  3/1/92

ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری وصل نشی

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره

ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو

ضدحال يعنی روز تولدت دوست پسرت جلوی دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی

ضدحال يعنی دوست دخترتو بيرون با يه پسر ديگه ببينن

ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن

ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه

ضدحال يعنی قبض تلفن بياد 987979543456547979794654687 تومن...!! مثل قبض تلفن وموبایل امیر حجوانی

ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه

ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن

ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه

ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد

ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵

ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه ۱۰

ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودم رو اشتباهن بزنه تو پريز برق

ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن

ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان یا بابا بياد تو

ضدحال يعنی هیستوری رو پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه

ضدحال يعنی نفر ۱1کنکور شدن

ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد

ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی شاپ دخترخالتو ببینی

اینا یعنی ضد حال..

چطور بود؟

سال نو ...  جمعه 2/1/1392

سلام بچه هااا..

اول اینکه سال نو همگی مبارک باشه..

من توی اتوبوس سال تحویل گرفتم.. و یه یارو خواب بود و بعد از سال تحویل بیدارش کردم که :

آقا پاشو یک سال بزرگتر شدی.. دیگه خواب بسه.. تا آخر سال خواب می مونیااا..

امیدوارم همه روزا بهتون خوش بگذره..

و یه نکته مهم:

ایام فاطمیه هم نزدیکه..

دلم واسه هیئتمون تنگ شده..

۶ عید میرم خونه..

موفق باشین...

گل صداقت و راستگویی. سه شنبه  29/12/91  عیدتون مبارک باشه...

شاهزاده و خدمتکار

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود. وقتي دخترش از ماجرا با خبر شد گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای میدهم.
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.

بالاخره روز ملاقات فرا رسید. دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید، شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!

بچه ها آی بچه هاااااا..

عید شما مبارک...

فکر کنم امسال سال خوبی برای همه باشه..

چون هم یارانه هارو دادن و هم عیدیشو

درست میگم؟

پس ۴شنبه سوری رو بترکونید...

ایام به کام...

دوست داشتنتون رو ابراز کنین.. جمعه 25/12/91

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت

مادر پسرک گفت: که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

کاش همه ی عشق ها اینجوری پاک بودن..
(حالا که تقویم من زمستوناش زیاده..
بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو...)
 
زندگیتون شیرین با سال جدید...

داستان سمیه و عرفان..  دوشنبه  14/12/1391

کار از کار گذشته بود ...

سمیه وسط کلاس منطق بدون اختیار گوزیده بود.

از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه.
...
اما حالا خالی شده بود ...

عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن!

سمیه با صورتی
که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد ...
دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش ...

استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه.

کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت : انصافاً ناز نفست ...!!!

کلاس دوباره منفجر شد ...!

اینبار همه می خندیدن!

استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه ...

سمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن ...

توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت ...

حتی دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن ...

آخه صدای گوز سمیه صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ...!!!

ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد ...

عرفان از جاش بلند شد.

از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن ...

حتی سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد.

عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن!!!

دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد ...!

چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن ...!

حالا همه چیز عوض شده بود ...

کسی دیگه به سمیه نمی خندید.

همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند.

سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان ...!
دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ...

فقط با یه گوز ...

 

چطور بود داستانش؟

عالی بود..

 این داستانو رضا تقوی برام ارسال کرد.. رضا جان دمت گرم..

آلبوم محسن چاوشی اومد..  14/12/1391  دوشنبه

آلبوم ۱۳ محسن چاوشی اومده... همه رو دیوونه کرده..

یه آهنگش اشکمو در آورده :

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط .........

فقر یعنی چی؟  دوشنبه 7/12/1391

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن و تنها دلیلت این باشه که ما احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونتمیذاری از شام دیشب و فردا شب افراد خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو فکر می کنی که حتی دور و بر خط فقر هم نیستی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات  رو ندونی؛

فقر اینه که از  مولوی  چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلیناجولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنیاسپرز رو پیگیری کنی؛

 

اینا فقره..

این روزا دلم گرفته..

آخرای زمستون دلگیره..

منتظره فصل بهارم.. که برم دریا و جنگل..

هیچ جا مازندران نمیشه...

دیگه عید نزدیکه

راستی:

فردا آلبوم ۱۳ محسن چاوشی میاد..

دیوانه وار منتظرم..

کاش بدونی که همیشه دوستت دارم..       2/11/1391

((..همیشه دوستت دارم..))

 

همیشه از خدا بخواه تو رو تمنای دلی کنه که مثل دل خودت پراز محبت باشه..

 (من یه سربازم)

چاووشی آهنگ جدید داده هااا...

داستان ناجور... شنبه 23/10/1391

روز یکشنه بود و مادرم گفت برو از خاله زهرا پارچه هایی را که سفارش دادم بگیر بیار

خاله زهرا زن خوشگل و  خوش هیکل در حد مانکن های توپ بود منم از خدام بود چون خیلی جذاب بود.کلید خونشو هم داشتم بهم گفته بود هروقت خونه نبودم با کلید در رو باز  کن ولی من توجه نمیکردم همیشه سر زده میرفتم این بار هم رفتم ولی این سری که در رو باز کردم

دیدم خاله زهرا تنها نیست با یه مرد نشته اونم با لباس های راحت یه لحظه میخواستم بگم این مرد کیه و جرات نکردم  خلاصه من زل زده بودم به اون مرده که خاله زهرا بهم گفت یه خواهشی دارم گفتم چه خواهشی؟

گفت برو از فلان کس فلان چیز رو بگیربیار واسه من ولی من در این شرایط نمیخواستم برم بیرون دوست داشتم  ببینم چیکار میکنن با اون مرد غریبه خلاصه همین جوری داشت خواهش میکرد منم مجبور شدم قبول کنم.

رفتم بیرون خلاصه حس کنجکاوی مرا کشته بود و از طرفی علائم جنسی هم یکم نمی گذاشت فکرم آسوده باشد تا سر کوچه که رسیدم گفتم من که پول ندارم و این بهترین بهانه بود واسه برگشتن .برگشتم و در رو باز کردم و دیدم که خدایا..................................

خاله زهرا و اون مرد غریبه همین جوری دارن میخورن چه بخور بخوری
 حداقل از من خجالت بکشید ولی متوجه من نشده بودند منم آب دهنم داشت میریخت دوست داشتم منم 
بخورمش خدایا چی میشه منم بخورم ولی مطمئن بودم نمیشه خلاصه مجبور بودم نگاه کنم که اینها بخورن که یه دفعه

اون مردد غریبه متوجه من شد وگفت پسر تو برگشتی؟ زهرا خودشو جمع و جور کرد و گفت یوسف چرا برگشتی؟

گفتم خاله زهرا پول ندارم اون مرد غریبه گفت زهرا این پسر دیده بزار بیاد اونم یکم حال کنه و بخوره وای چه 
فرصتی اصلا باورم نمی شد رفتم نزدیک تر دیدم غذاشون پیتزاست
خیلی دوست داشتم پیتزا بخورم
زهرا برگشت گفت: بخشید یوسف جان دوتا بیشتر نخریده بودم و اینم شوهرمه از عسلویه برگشته

اون موقع 10 سالم بود و زهرا خاله واقعی من نبود من همیشه از اون پارچه میگرفتم و میدادم به مادرم و مادرم 
میدوخت و تحویل میداد به خاله زهرا.

نوشته یوسف

 

داستان جالبی بود آره؟؟

بخاطر دوستای دانشگام.. سه شنبه 19/10/1391

دلم واسه دوستای دانشگام تنگ شده..

زنگ میزنن ولی چه فایده..البته با چندتاشون رفت و آمد دارم..

این آپم برای دوستامه:

هنوز قلبم به عشق کسانی میتپد که روزی با آنها

بر سر سفره روزگار

نان وفاداری  و  نمک معرفت  خوردم..

یاد میکنم از دوستانم تا بدانند گر نان و نمک نیست

اما هنوز وفا داریم..

یه جمله هم از سقراط میگه:

تا وقتی انسان باقی است

 فهم این نکته برای او دشوار است

 که برای جاودانه شدن باید بمیرد.

داستان داریوش  و  فریبا ..  دوشنبه 11/10/1391

{ داریوش و فریبا }

صبح سه شنبه بود.

توی دانشگاه شمال آمل.

ترم آخر این کلاس بود. همه سر کلاس ادبیات نشسته بودن.داریوش مشغول نوشتن شعری جدید برای ناگفته های دلش بود. سکوت کلاس رو پر کرده بود و فقط صدای استاد میومد و تیک تیک خودکار داریوش که روی کاغذ فشار میدادو مینوشت. محو نوشتن بود که استاد اومد بالا سرش..

استاد: آقای خسروی ، مشغول چه کاری هستی؟

داریوش یهو رو برگردوند و یه نگاه به بالا سرش انداخت و بعد از چند لحظه سکوت گفت:

چرا استاد؟ چرا شعرهام دنبال مخاطب خاص میگرده؟

چرا من باید عاشق باشمو بتونم شعر بگم؟

داریوش به چشمای استاد خیره شدو اشک از چشماش جاری شد و گفت:

استاد میشه داستان خودمو برای بچه ها تعریف کنم..خواهشمیکنم.

استاد هم یه خرده ساکت موندو با علامت دست گفت: بفرمایید..

داریوش  آروم آروم رفت کنار میز استاد و شروع به حرف زدن کرد:

19 سالم بود که بعد از 2 سال دوری از آمل و شهر و دیارم برگشتم دوباره به همین شهر. جایی که توش بدنیا اومدمو همه ی فامیلهام اونجا بودن.اونم بخاطر کار بابام رفتیم.

وقتی بستگانم فهمیدن که ما برگشتیم مارو خونه خاله بزرگم دعوت کردن. همه جمع بودن. سه تا خاله هام با بچه ها و دو تا داییم که یکیش هنوز مجرد بود.

من پسر شیطوون و شلوغی بودم.و عاشق هنرو نقاشی..عاشق شعرو موسیقی..

خاله بزرگه من 3 تا دختر داشت که فریبا آخری و 16سال وچندماه سنش بود. و همچنین سوم دبیرستان رشته هنر بود.خیلی به هنر علاقه داشت..

بعد از شام به اصرار خود فریبا ، ما بچه های فامیل رفتیم توی اتاقش تا کارای هنریشو ببینیم.

وقتی وارد شدم دیدم که اتاق پر از بوم و عکسهای کشیده شدست. مات و مبهوت نقاشیهایی بودم که با کاردک و آبرنگ و طراحی با مداد اونجا بود..

بچه های فامیل بعد از 10 ، 15 دقیقه رفتن بیرون ، اما من کنار یه نقاشیش نشستم. یه نقاشی که پر از احساس بود و پر از محبت که روش سنگینی میکرد..

و روش یه شعری نوشته بود:

* دلتنگم..دلتنگ دلی هستم که دلتنگیهایم را با خود ببرد و عشق را برایم هدیه آورد..*

همینطور داشتم نگاش میکردم که دیدم فریبا کنارم نشسته.. فریبا چهر ی خیلی زیبایی نداشت ولی خیلی چهرش جذاب و معصومی بود..

ازم پرسید: داریوش چرا به این تابلو خیره شدی؟

به چشماش نگاه کردم و پرسیدم:   فریبا تو عاشق شدی؟

خندش گرفت و گفت: نه بابا.. این چه حرفیه..!

بهم گفت: دایوش تو چقدر تغییر کردی؟ چقدر قیافت عوض شده؟

گفتم: چیه بد شکل شدم؟

فریبا گفت: نه؛ ولی قابل تحملی..

با این حرفش جفتمون خندمون گرفت..

بعد از چند دقیقه خنده به چشمای هم خیره شدیم.. میشد از نگاهش معصومیتشو دید.. اینقدر آروم شده بودم که وقتی نگاش میکردم..اون چشمای پر از محبتش منو سست کرده بود و دلم لرزید..

توی همون حالت بهم گفت: داریوش این تابلو رو میدمش به تو..

تعجب کردمو گفتم : به من؟ آخه چرا ؟

گفت: نمیدونم.. یه هدیست.. یه کادو.. قبول نمیکنی؟

گفتم: با کمال میل.. ممنونم ازت..

یهو صدای بابام اومد که میگفت: آقا داریوش بیا بریم..

تابلو رو گرفتمو از فریبا خداحافظی کردم.

تا چند روز، بیشتر وقتمو صرف دیدن تابلومیکردم که عکس یه پسر و یه دختر بود که دست توی دست هم داشتن. خیلی بهم آرامش میداد..انگار اون پسره من بودم توی نقاشی..

دلتنگ شده بودم. دلتنگ نقاش این نقاشی.. طاقت نیاوردمو به خونه خالم زنگ زدم.. بعد از چند بوق خالم گوشی رو برداشت.. باهاش احوال پرسی کردم و گفتم: خواستم برای اولین بار بعد از چند وقت واسه خاله هام زنگ بزنم. اونم خوشحال شد.

اما من ناراحت بودم. نا امید نشدم. بعد از ظهر دوباره زنگ زدم و بعد از چندیدن بوق بالاخره یکی گوشی رو برداشت که نفس نفس میزد.

سلام کردم. و جواب داد: سلام.شما؟

فهمیدم فریباست. گفتم: نشناختی؟ من دلتنگم..دلتنگ دلی هستم که ....

یهو با صدای بلند گفت: داریوش تویی؟

گفتم : هیسسسسس.. آروم..چه خبرته ؟! فقط خواستم با خودت حرف بزنم.

گفت: کسی خونه نیست. حالا چرا فقط با من؟ خوبی؟

گفتم : ممنون.. راستشو بخوای هر روز دارم به تابلویی که بهم دادی نگاه میکنم..همش تو فکر توام.. هنوز نگاهت توی نگاه منه.. نمیدونم چرا اینطوری شدم.. و خیلی حرف زدمو اون گوش میکردو آخر گفتم :  تو خوبی فریبا؟

یه خرده ساکت شد و گفت: اوهووم..

 مثل اینکه اونم دلتنگم بود..چند ثانیه ساکت شدیم..و آروم و بی مقدمه صداش کردم: .... فریبا...

 و انگار صدای بغض شکسته میومد..گریه های یواشکی بود.. یه جور گریه میکرد که من متوجه نشم...

آروم بهش گفتم: میدونم داری اشک میریزی.. و نمیدونی که الان چشمای من هم بارونیه.. با این حرف من صدای گریش بلند شد..حرف نمیزد و آروم هق هق میکرد..

شاید یه عشق پاک با یک نگاه ما شروع شده بود..

اون روز حدود یک ساعت با سکوت و گریه با هم حرف میزدیم.. و با هم قرار گذاشتیم که فردا همدیگرو ببینیم..

توی  پارک ، کنار رودخونه  ، صندلی هفتم. من نشسته بودم که دیدم از سمت راستم دختر رؤیاهام که  توی نقاشی بود داره میاد..توی چند قدمی هم ایستاده بودیم و چند دقیقه به هم نگاه میکردیم و قطره های اشک از چشمامون میریخت..

بی اختیار بطرف هم کشیده شدیمو توی آغوش همدیگه آروم گرفتیم.....

اولین دیدار ما پر خاطره ترین دیدار شد. و از اون به بعد هفته ای چند بار همدیگرو میدیدیم.. شبها مشغول اس ام اس بازی و روزها گرم صحبت.. وتنها فکرمون دیدن همدیگه بود..

از اینکه توی این دنیای بزرگ همدیگرو داشتیم خوشحال بودیم..

4 سال تمام با هم بودیم.توی خوشی و غم ، خنده و شادی و حتی توی درسها کمکش میکردم. من ترم آخر دانشگاه بودم و قرار بود که بعد از دانشگاه برم با کسی که دوسش دارم ازدواج کنم. همه ی فامیل میدونستن که ما برای هم هستیم. چند بار برای فریبا خواستگار اومده بود ولی بخاطر من همه رو رد کرده بود. این اواخر همش با گریه باهام حرف میزد..

وبار آخری که باهم حرف زدیم گفت:

بابام همش باهام دعوا داره که چرا این خواستگارای خوب رو رد میکنی..

فریبا : داریوش ، قراره پسر دوست بابام بیاد خواستگاریم.هم سرمایه دارن و هم پسره ، پسر خوبیه.. داریوش پس تو کی میای؟ تکلیف من چی میشه؟ داریوش من بدون تو میمیرم.. من کسی رو جز تو نمیخوام.. این قول و قرار ما نبود که از هم جدا بشیم..

یهو صدای جیغ فریبا دراومد که باباش کتکش زده بود و گوشی از دستش پرت شد. دیگه نفهمیده بودم چیشد. تمام فکرم پیش فریبا بود. از دانشگاه اومدم بیرون و با ماشین رفتم دم در خونه خاله. پشت سر هم در زدمو فریبا رو صدا میزدم.

بعد از چند لحظه در باز شد و بابای فریبا اومد و محکم زد توی صورتم.. گفت:

چیه ؟ دادوقار راه انداختی؟ چاله میدون اومدی؟

گفتم : فریبا کجاست؟چیکارش کردی؟ مگه قرار نبود که منو فریبا با هم ازدواج کنیم؟ چرا مارو اذیت میکنین؟

پدر فریبا: قرار بود ولی دیگه قرار نیست. دختر خودمه و باید با یه آدم حسابی ازدواج کنه.

گفتم : نمیذارم..فریبا مال خودمه..اون عشق منه.. هیچکس نمیتونه اونو ازم بگیره..

منو بابای فریبا بحث و جدل داشتیم که سرمو که به بالا بردم دیدم که فریبا پشت پنجره داره نگام میکنه و اشک میریزه.. دیدم چشماش کبوده.. گریه کردم.. و داد زدم : تو فقط برای منی ، نه کسی دیگه..

بابای فریبا هم داد زدو گفت: برو گمشو پسر .. برو..

اینو گفت و در و بست..از پشت پنجره به چشمای پر از اشک فریبا نگاه میکردمو اشک میریختم.. دلم میخواست بمیرم و اونو اینطور نبینم..هر روز میومدم پیش خونشون.. که چند روز بعد خالم به خونه زنگ زدو به مامانم گفت:

به داریوش بگو دیگه اینجا نیاد.دخترم داره ازدواج میکنه.. چند روز دیگه عقد فریباست.. مامانم خیلی ناراحت شده بود و نمیدونست چطور بهم بگه.. فقط بهم گفت :

داریوش ، بهتره که فریبا رو فراموش کنی.. اون داره ازدواج میکنه..

وقتی اینو از مادرم شنیدم داشتم میمردم. زمین دور سرم میچرخید و اشک از چشمام میریخت. دیگه حرفی نزدم. و مثل دیوونه ها به در و دیوار نگاه میکردمو لبخند میزدم.

چند روزه که ازش بیخبرم و همین الان اونا توی دفتر عقد نشستن و شاید هم الان ازدواج کردن..

استاد این حق من نبود.. بچه ها شما اگه جای من بودین چیکار میکردین؟ میخوام خودمو بکشم.میخوام بمیرم.. از دنیا بریدم..

همه گریه میکردن و آروم آروم در کلاس باز شد..

یه صدای نازکی میومد که میگفت :

  * دلتنگم.. دلتنگ دلی هستم که دلتنگیهایم را با خود ببرد وعشق را برایم هدیه آورد.. *

فریبا از پشت در اومد داخل.. چشماش پر از اشک و داریوش هم که باورش نمیشد اون فریباست دوباره مثل روز اول دیدار بطرف هم .....

الان این دو تا با هم زندگی خوبی رو شروع کردن.. و ایشا.. همیشه خوشبخت بشن. این داستانو با اجازه خود آقا داریوش نوشتم. 2 ساله که ازدواج کردن و الان یه دختر کوچولو 2 ماهه به اسم فرزانه خانم هم دارن.. خیلی نازه.. خدا براشون نگه داره..

ممنونم ازتون..

موفق باشید.

..خانومهای ما همه ملکه اند..  جمعه  8/10/1391

{..خانومهای ما همه ملکه اند..}

یه پسر انگلیسی به یه پسر ایرانی میگه:

چرا خانوماتون با مردها دست نمیدن؟

یعنی اینقدر مردهاتون شهوت پرستن؟؟

پسر ایرانی میگه:

چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟

پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه :

ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.

پسر ایرانی میگه:

خانوم های ما همه ملکه اند..

اول این داستان برام کلیشه ای بنظر اومد اما یه خرده فکر کردم دیدم که واقعا همینطوره..

بخاطر همین خواستم اینو توی وبم بذارم..

یه جمله هم از چارلی چاپلین :

در دنیا جای کافی برای همه هست ، پس بجای اینکه جای کسی را بگیری ، سعی کن جای خودت را پیدا کن.

خیلی حرفش قشنگه..عبرته برای من.

درود و دو صد بدرود.همون بای.

خوشبختي و زندگي شاد ..  چهارشنبه  1391/10/6

خوشبختي و زندگي شاد

برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:
فارغ التحصیل شویم، به دوران دانشگاه فكر كنيم، به دوران کودکی برگردیم، وزنمان را كاهش دهیم، وزنمان را افزایش دهیم، شروع به كار کنیم، مهاجرت کنیم، دوستان تازه ای پیدا کنیم، ازدواج کنیم، فرزند به دنیا بیاوریم

یک خانه شیک بسازیم، شروع تعطیلات فرا برسد، صبح جمعه بیاید، در انتظار دریافت وام جدید باشیم، یك ماشین نو بخریم، بازپرداخت قسط ها به اتمام برسد، برنده یک مسابقه میلیونی شویم، مشهور و سرشناس شویم

بهار بیاید، تابستان از راه برسد، پاییز را تجربه کنبم، زمستان را به امید بهار دلخوش کنیم، اول برج...، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، سفرهای خارجی، مردن، تولد مجدد !
و...،

اما خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد ...هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد. زندگی كنید و از حال لذت ببرید.

 

خوشحال شدم که دوباره تونستم بیام..

همین که اینجام خوشحالم..

موفق باشید..

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد..

با سلام.آخرین پست این وب.4شنبه

بسم رب الشهدا والصدیقین

سلام دوستان.

من فرهاد دوست محمد هستم.

اون دیگه به این وب نمیاد.

آخه رفته یه جای دیگه

یه جای دور

براش دعا کنید و بیادش باشید.

اونم امیدوارم بیاد شما باشه اونجا.........

(( التماس دعا ))

شیطان و فرشته.. پنجشنبه 14/11/90

گفت‌وگوی جالب شیطان و فرشته:

فرشته از شیطان پرسید: قوی‌ترین ‌سلاح تو برای فریفتن انسان‌ها چیست؟

شیطان گفت: به آنها می‌گویم «هنوز فرصت هست».

شیطان پرسید: قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسان ها چیست؟

 فرشته گفت: به آن‌ها می‌گویم ((هنوز فرصت هست))..

توی زندگیتون از لحظه لحظه هاش درست استفاده کنین..

داستان مجید و سحر..  شنبه  1/11/90

مجید و سحر

توی یکی از مناطق شهر آمل.. توی این شهرستان سرسبز..

یه داستان دیگه ایی رخ داد..

شب قبل از  عروسی بود.. جمعیت غوغا بود..

همه مشغول صحبت و بگو بخند بودن..

زمستون بودو هوا سرد و بخاریها تا آخرین شعله روشن..

شیرینی خوروون دو تا جوون بنام : مهدی و مژگان بود.

دور تا دور خونه پر بود از جمعیت.. و صدا به صدا نمیرسید. آهنگ شاد هم از کامپیوتر پخش میشد..

بچه های خانواده وسط این جمعیت میرقصیدن.. چه قر کمری هم میدادن..

یهو وسط همین اوضاع دیدن دوستای آقا مهدی (داماد) اومدن داخل خونه و شروع کردن به رقصیدن.

حالا نرقص کی برقص..

قر و عشوه و بابا کرم و ساسی مانکن میرقصیدن..

مجید که دوست صمیمی مهدی بود.اومدو دست شادامادو گرفت و برد وسط..

حدود 10 دقیقه با هم رقصیدن..

بعد از رقص جفتشون خسته شدن و نشستن یه گوشه کنار هم.

همون لحظه گوشی مجید زنگ خورد که خواهرش مریم بود ..

مریم : مجید جان زودتر بیا دنبال ما.میخوایم بریم خونه دایی حسین دعوتیم.با مامان اینا منتظریم..

مجید: باشه باشه.. الان میام.

سریع از مهدی خداحافظی کرد و  از در اتاق اومد بیرون.چون داشت با احترام از خانواده آقا مهدی خداحافظی میکرد دیگه جلو روشو ندید و با یکی برخورد کرد که صدای دادش در اومد..

اوهوووووووووووووووی...چه خبرته؟؟

از آشپزخونه صدا در اومد که : سحر جان چیشده ؟

سحر : هیچی.. خوردم زمین..

مجید : ای وااای ببخشید خانم.. شرمنده.. حواسم نبود..

سحر : اشکالی نداره.. فقط اگه یه خرده جلو پاتو نگاه میکردی با من تصادف نمیکردی.. اه اه اه.. ببین لباسمو کثیف کردی..!

مجید: باور کنید شرمندم.. کمک میخواین ؟ بذارید براتون این کیکهارو از روی لباستون پاک کنم..

سحر : دست نزن خواهشا..تا همینجا هم برام بسه.. ممنونم از شما..برید اونطرفتر بزارید بلند بشم.

مجید: آها..  بله بفرمایید..سحر خانوم شرمندم بخدا.. ببخشید..

سحر : بخشیدم..خدانگهدار شما..

مجید هم خیلی آروم و مات و مبهوت گفت : خداحافظ..

هی توی دلش میگفت: آخه پسر چقدر تو حواس پرتی؟چقدر خنگی؟ لااقل جلو پاتو نگاه میکردی..

اومد سوار ماشین بشه که دید سحر با مادرش جلوتر ایستادن و منتظر یه ماشین هستن تا سوارشون کنه..

سریع ماشینو روشن کردو اومد جلو پاشون ایستاد.

مجید : بفرمایید برسونمتون..

سحر: بازم تویی؟ تازه لباسمو خراب کردی حالا میخوای خودمو به کشتن بدی؟

مادر سحر گفت: چیشده؟

سحر گفت : هیچی.. این آقا تازه لباسمو به این روز انداخت و .....

مادر سحر گفت: دخترم عیبی نداره..اتفاقه دیگه..

مجید : من عذر خواهی کردم..حالا تشریف بیارید تا یه جاهایی میرسونمتون..

خلاصه سوار شدن و مجید از آیینه داخل ماشین به سحر نگاه میکردو سحر بطرفش شکلک درمیاورد..مجید هم میخندید..

چون سحر اعصابش داغون بود..

مجید اونارو تا خونشون رسوند.. و بعد از خداحافظی مجید گفت: سحر خانم لباست خیلی خوشگل شده..

وقتی اینو گفت خون جلو چشمای سحرو گرفته بود ... و مجید سریع گاز ماشینو گرفتو در رفت..

روز عروسی فرا رسید..

همه فامیل جمع بودن..

مجید توی حیاط ایستاده بود..

بعد از چند دقیقه مادر سحر اومدو گفت: آقا مجید دخترم هنوز نیومده و زنگ زده که آژانس نیست بیاد عروسی..

میشه شما برید دنبالش؟ اینم پولش..

مجید : نه خانم پول چیه.. چشم .. میرم دنبالش..

مجید توی دلش یه عروسی دیگه بود.. سریع گاز ماشینو گرفتو رفت دم خونه سحر خانم..

وقتی سحر اومد بیرون و مجیدو دید تعجب کرد و اخماش رفت توی هم..

سحر: چرا اومدی اینجا؟

مجید: مادرت منو فرستاده..راننده آژانسم..

سحر: آهااا... که اینطور.. باشه بریم..

توی راه سحر نه شکلک دراورد و نه حرفی زد..

مجید گفت: خب شما از فامیلای عروس هستین یا داماد؟

سحر اول چیزی نگفت و مجید دوباره سوالشو تکرار کرد..

و سحر جواب داد : آقای راننده آژانس لطفا حرف نزنید و به راهتون ادامه بدین..

وقتی مجید اینو شنید از درون و بیرون سوخت..و دیگه حرفی نزد..سحر زیر لب میخندید و بشکن بالا مینداخت.

وقتی رسیدن سحر پیاده شد که بره یهو مجید صدا زد : خانم مسافر نسبتا محترم..

کرایه رو نداری تقدیم کنی؟ یا میخوای بزنم به حساب؟

سحر از سرش داشت دود بلند میشد و کیفشو باز کردو پولو از پنجره ماشین پرت کرد رو صورت مجید..و سریع رفت.

مجید هم گفت: خانوم پولت گوشه نداره میدم صدقه.. سحر یه نگاه خشمگینی کردو رفت..

توی اون روز چندبار همدیگرو توی عروسی دیدن چون جفتشون سرپا بودن و ناهار  ومیوه پخش میکردن..سحر توی زنونه و مجید توی مردونه..

خلاصه کم کم بیشتر با هم حرف زدنو بیشتر آشنا شدن..

از کاراشون و  سطح تحصیلاتشون برای هم گفتن..

که مجید متواد 66 بود و کنکور کارشناسی ارشد میخواست امتحان بده.. و سحر متولد 68 بود و ترم 6 کارشناسی.

 روزها و شبها با هم در حال اس  ام اس بازی کردن بودن یا با هم حرف میزدن و یا با ماشین مجید بیرون میرفتن..

مجید از خانواده سرمایه داری بود و هم خوشتیپ.. و سحر وضع مالیشون متوسط بود و پدرش کارمند بود.سحر هم خوشگل بود ولی نه به اندازه مجید..

دلبستگیهاشون روز به روز بیشتر میشد.. و به زندگی با هم فکر میکردن..

کنکور کارشناسی ارشد سال بعد شروع شد و بعد از کنکور مجید دانشگاه اصفهان قبول شد..

بعد از فهمیدن قبول شدن مجید توی اصفهان سحر بهش تبریک گفت و یه خرده افسرده بود..

مجید: سحر جان چیزی شده؟حالت خوبه؟

 سحر گفت: مجید من دلم برات خیلی تنگ میشه.. باور کن از اینکه نبینمت میمیرم..

مجید : آخه قربونت برم ..چیزی نیست.. 2 ساله تموم میشه و برمیگردم..تازه : هر چند هفته میام میبینمت..میام این صورت نازتو میبینم..

سحر: مجید من خیلی دوستت دارم.. زندگیم بی تو معنی نداره..

مجید: سحر جان منم دوستت دارم.. بیشتر از اون که فکرشو کنی..

بعد از این حرف مجید سحرو توی بغلش گرفت و روی سرشو بوسید..

سحر اشک میریخت و مجیدو توی بغلش نگه میداشت..

مجیدگفت : سحر؟

سحر : جانم عزیزمن..؟

مجید: منتظرم می مونی تا وقتی برگشتم باهات ازدواج کنم و یه زندگی تازه رو با هم شروع کنیم؟

سحر سرشو از رو سینه ی مجید جدا کردو به چشمای مجید خیره شدو گفت :

حتی اگه چندین سال طول بکشه منتظرت می مونم..

و دوباره توی آغوش هم قرار گرفتن..

چشم تو سخته خوشگلم..        آره این اعترافه..

فهمیدن نگاه تو..                     مثل یه اکتشافه..

جادوی چشمای توباز..         این دلو خالی میکنه..

این دل عاشق منو..              خالی به حالی میکنه..

دستای گرمتو بده..             بانوی عاشق سفر..

کوچ تو زوده دلبرم..         تو این روزای پرخطر..

دستای گرمتو بده.......

واز اون به بعد..

دیگه خانواده ها خبر داشتن..

روز رفتن مجید رسید..همه بودن بجز کسی رو که دوسش داشت..آخه سحر گفته بود که خداحافظی براش سخته..

مجید رفت و سحر موند و تنهاییاش..

بعد از دو ، سه بار اومدن.. چند هفته میگذشت اما مجید نیومده بود آمل..

و اصفهان بود..  سحر براش زنگ میزد و میگفت:

مجید جان چرا نمیای؟ دلم برات تنگ شده..اینجا تنهام..

مجید: این هفته میام..حتما میام.. آخه درگیر درسها بودم..

خلاصه مجید اومدو رغبتی به دیدن سحر و موندن با اونو نداشت..چند روزی موند و روز آخر که با سحر بود بهش گفت:

سحر تو منو دوست داری؟

سحر: آره عزیزم..خیلی دوستت دارم.. چرا میپرسی؟

مجید : سحر منو تو برای هم ساخته نشدیم..

سحر: مجید.. چی میگی؟الان 1 سال و چند ماهه که با هم هستیم..  یعنی چی؟

مجید: یعنی من علاقه ایی به بودن با تو ندارم.. دیگه دوستت ندارم..یعنی دوست دارم.. ولی....!! نه زیاد..

وقتی مجید اینو گفت سحر از چشماش اشک میومدو هی میگفت:

مجید..!! مجید.. خیلی بی انصافی..خیلی.. مجید من تورو از خودم بیشتر دوست داشتم..اینه جوابم؟

مجید: همینه..ازت خسته شدم..

و سحر با اشک و گریه از پیش مجید رفت..

گه گداری به مجید پیام میداد و زنگ میزد اما جوابی از مجید نمیگرفت..

سحر دیگه نتونست به پسری اعتماد کنه..

بعد از یکی دو ماه از دختر خاله مجید شنید که مجید ازدواج کرده.. و اونم با کی؟ با یه دختر اصفهانی دانشگاهشون..

سحر بعداز شنیدن این حرف داشت دیوونه میشد..

باور نمیکرد..و فقط اشک از چشماش میومد.. ناراحت بودو چیزی نگفت..

گذشت..

بعد از 2 سال سحر ازدواج کرد..

و بعداز مدتی از یکی شنید که مجید از زنش جدا شده.. و دادگاه کشی دارن..و مهریه و ...

..............

نویسنده: محمد خسروانی 1/11/1390

آره دوستان..

خواهشا به کسی قول میدین پاش بایستین.. و اگه نمیتونین قول ندین..

خدا قاضی خوبیه..

قصاصش دیروزود داره ولی سوخت وسوز نداره..

موفق باشین..

                                                  فعلا..بای بای..

سلام..امتحاناته.. دوشنبه 5/10/90

جدایی تقدیر ماست

نجنگ ، زمین گیر میشیم..

گریه واسه ما دوتاست

بخند ، داریم پیر میشیم..

عزیزم ، چشمام بستست

ببین چشمام عاشقه..

برای دوست داشتنت

چشمام ، نالایقه..

 ...

آرزو میکنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی

وقتی غرق خوشبختی هستی..

 ...

تولستوی میگه:

نزدیکترین راه ها برای رسیدن به مقصد ، راه راست است.

در زندگی نیز هر کس طریق راستی و درستی بپیماید ،

زودتر به مقصد خویش میرسد.

 ...

یه اس ام اس طنز :

امروز روز خوشتیپترین دوسته.

تو هم مثل من این اس ام اس رو واسه کسی بفرست که مطمئنی

هیچ کس این روز رو بهش تبریک نمیگه.(خنده)

 ...

اولی شعر خودمه..

و دومی رو همینطوری نوشتم..

دیگه فصل ، فصل امتحاناته..

منو دعا کنید که این ترم آخری

            با نمرات بالا قبول بشم..

                               موفق باشید..

                                              فعلا...

داستان آموزنده  شنبه 26/9/90

دختر و مادر شوهر :»

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

خانمها یاد بگیرن..

دوس ندارین یاد نگیرین..

ف ف ف ف فعلا